سبحانسبحان، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

روزهای مادرانه من

دنیای من ...

سلام عزیزکم ... خوبی مامانم ؟... مامانی هنوز باورم نشده تو دلمی ، انگار یه خوابه ... خوابی که نمیخوام هیچ وقت از این خواب بیدار بشم مامانی امروز یه نبض رو دلم دیدم ، ینی قلب شماست ؟         آخه میدونی ، قصه اش درازه    راستش من و بابا جونی شما حضور شما تو دل مامان رو فقط به مامانی (مامان من ) خبر دادیم و به بقیه هنوز چیزی نگفتیم . از طرفی هم چون مامان شکم نداره ،  همش میترسم قبل از اینکه بخوایم به بقیه بگیم ، شما خودت ابراز وجود کنی اینه که همش دارم به قول بابا خودم رو چک میکنم ! هیچی دیگه امروز غروبی دراز کشیده بودم و داشتم شکمم رو نگاه میکردم که یهو حس کردم یه نبض...
13 دی 1392

درد دلی از درد ِ دل مامان ! ...

    سلام گلکم خوبی عزیزمامان ؟ حال این روزای مامان که چندان خوب نیست همش معده و دلم درد میکنه ! همش گرسنه ام اما مگه میتونم یه لقمه غذا بخورم ؟         حالا نمیخوام قضایا رو زیاد بشکافم اماجونم برات بگه مادر ، قضایا از اونجایی آب میخوره که مامان شما ینی بنده همیشه کم غذا و معمولا بی اشتها بودم ... تـــــــــــــــــــــــــــــا کِی ؟ تا وقتی شما اومدی تو دلم ... از وقتی پاهای کوچولوت رو گذاشتی تو دل مامان ، مامان همیشه خدا گرسنه بود اما تا لقمه اول رو میزاشت دهنش این شکلی میشد دیگه نمیتونستم حتی اونی که تو دهنمه قورت بدم ! میدونی چرا ؟ چون معده مامان باهاش همکاری ...
9 دی 1392

هفته پنجم مادرانه های من...

  الان شما این شکلی هستی عزیز مامان   هفته پنجم ؛ کودک شما چگونه تغییر می کند؟ در داخل رحم شما، جنين كوچكي به سرعت در حال رشد است. در اين مرحله، او تنها به اندازه يك دانه كنجد مي باشد، و بيشتر به يك بچه قورباغه شباهت دارد تا بچه يك انسان؛ اين جنين از سه لايه تشكيل شده است (لايه هاي اكتودرم، مزودرم و اندودرم) كه بعدا اندامها و بافتهاي بدن او را تشكيل مي دهند. بخشي از سلولهاي اين جنين در حال ايجاد اندامهاي بزرگ بدن مانند كليه ها و كبد هستند و مجراي عصبي او نيز در ابتداي مسير رشد قرار دارد. اين لوله عصبي (كه بعدا مغز، نخاع، اعصاب و ستون فقرات كودك شما را به وجود خواهد آورد)، در لايه بالايي كه اكتودرم ناميده مي شود، رشد...
9 دی 1392

اولین ویزیت ...

  سلام لبخند زیبای خـــــــــــــــــــــــــــــــدا ...  عزیزکم نمیدونی چقدر برای لحظه در آغوش کشیدنت چشم انتظارم انشاالله که همه نی نی هایی که تو دل ماماناشون هستن صحیح و سالم بیان بغل مامان و باباشون ، شما هم همینطور   القصه دیروز برای اولین ویزیت بارداری رفتم پیش دکترم ، خانم دکتر مریم عبدخدا ...     مامانی ، شما الان تو هفته پنجم هستی فسقلی من خانوم دکتر وزن و فشارم رو اندازه گرفت و برام تشکیل پرونده داد البته من از شهریور ماه برای مراقبتهای پیش از بارداری تحت نظر همین دکتر بودم و وقتی فهمید شما اومدی تو دلم خوشحال شد و بهم تبریک گفت   خانوم دکتر برای ماما...
8 دی 1392

برگه ی آزمایش یا شیشه ی عمر ...

سلام عزیزکم ، حضورت رو بیش از پیش حس میکنم و از وجودت لذت میبرم ... حسی عجیب که هیچ وقت درگیرش نشده بودم ... چیزی مثل یک رویا ، مثل یک خواب ... یک خواب شیرین ... حسی لبریز از ترس و هیجان و شادی و لذت ... چیزی شبیه به هیچ چیز در وجودم لانه گزیده و رشد میکند ، چیزی که تا چندی پیش نبود و الان هست ... چیزی که عشقمان را به تمامه به تصویر میکشد ... یک هدیه ، از بهترین کسی که میتواند به من هدیه ای ارزشمند بدهد ... هدیه ای که با شیره وجود من سبز میشود و جان میگیرد و با حضورش زندگیمان را سبزتر و پرجان تر میکند ... این تنها هدیه ایست که هرگز راضی به پس دادن و تعویضش نیستم ... پس ؛ از بزرگی که این هدیه را به من بخشیده ملتمسانه تمن...
2 دی 1392

مژده آمد خبری در راه است ...

سلام هدیه قشنگ خدا   مامانی قشنگم ، در ادامه فعالیت و تحقیقات من و آقای پدر برای بدست آوردن شمای جیگل میگل دو ماه آبان و آذر از کیت تخمک گذاری استفاده کردم برای تعیین روز تخمک گذاری تا بلکه شما زودتر بیای بغلم  آبان که کیت گذاشتم خیلی شفاف سازی نکرد برام راستش!  ... اما در عوض آذرماه هم خودش روشن شد هم منو حسابی روشنم کرد    14 آذر که 12 پری بود کیتم دو خط شد اما کمرنگ 15 آذر که 13 پری بود خط تست حســـــــــــــــــــــــــــــــابی پررنگ شد ، پررنگتر از خط کنترل شد . خودمونی ترش میشه خط پایینی یا دوم واضح ظاهر شد اونم پررنگتر از خط بالایی یا همون خط اول . من در اون لحظه این اولین باری بود ...
1 دی 1392

حس نیاز ...

        سلام فرشته قشنگم      مامان تازه برات اینجا رو درست کرده و دلش میخواد تمام لحظه های مادرانه ش رو اینجا بنویسه تا وقتی شما اومدی بخونی و لذت ببری            جونم برات بگه مادر یه روز پاییزی سال 1388 من و بابا جونیت نشستیم پای یه سفره عقد خوشجل موشجل و یکی یه "بله" جانانه به هم گفتیم و ازدواج شدیم !             بعدش هم تو یه روز تابستونی سال 1389 یه عروسی گرفتیم و رفتیم خونه خودمون        &nb...
1 دی 1392